محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

دانلوداهنگ خودم تنها تنهادلم

 دانلوداهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقموگرفت ازمون (زیبا رحیمی) با کیفیت 320 با متن دانلود اهنگ عاشقونه باز صدا کن اسممو هر جمعی نشستی بگو دوس دارم عشقمو : دانلود آهنگ جدید پرستو شیرین با لینک مستقیم. عاشقونه با صدا کن اسممو توی هر جمعی .لینک دانلوددانلود اهنگ چ زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون - بی آر بلاگ دانلود اهنگ چ زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون . دانلود آهنگ زیبا رحیمی غرور · چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عش
من به خودم قول می دم امروز حتما شماره تلفن دکتر هاشمی دکتر تغذیه رو پیدا کنم و وقت بگیرم.من به خودم قول می دم تا آخر خرداد حداقل روزی سه رب پیاده روی کنم.من به خودم قول می دم آرامش بیشتری داشته باشم و با عزیرانم رفتار بهتری داشته باشم.من به خودم قول می دم امروز برنامه ریزی بهتری داشته باشم و به موقع به کلاسم برسم و مرباها رو به ص برسونممن به خودم قول می دم کمتر بخورممن به خودم قول می دم هر هفته به نظم و ترتیب خونه برسممن به خودم قول می دم ده روز یک
یکی از دلایلی که وقتی ناراحتم ترجیح می‌دم تنها باشم اینه که اطرافیانمو ناراحت می‌کنم.اصلاً دلم نمی‌خواد وقتی ناراحتم با کسی حرف بزنم یا درد و دل کنم یا هر چی. خودم تنها باشم واسه خودم یه گوشه‌ای مشکلمو با خودم حل کنم، خیلی بهتره تا پاچه عالم و آدمو بگیرم و همرو از خودم ناراحت کنم. مخصوصاً که اصلاً حوصله‌ی حرفای کلیشه‌ای شنیدن مثل دُرُست می‌شه» و ناراحت نباش» و خدا بزرگه» و اینارو اصلاً ندارم. نمی‌تونم بفهمم شماها چه طوری با این جملات
چرا این اندازه بی ارزش شده ام ? این چه عشقی بود که وقتی بی پول شدم تو هم مرا تنها گذاشتی? این چه خدایی بود بی پول شدم و او هم رفت ? چه شد آن افکار با خون دل پروریده? چه شد آن تلاش ها? هرچه داشتم با رفتن پول هم رفت. چه ارزشی و چه اصالتی و چه درونی و چه عشقی و چه دردی که نبودند همه ی آنچه که گفتند و قول دادند . اگر به خودم شک نمی کردم باید تا ته این بدبختی میرفتم و میرفتم و میرفتم و همه درد و غم و رنج تنهایی همه ی آدم های بدبخت تاریخ را یک تنه با خود حمل می ک
به انداره ی ۴،۳ سال خسته ام.به اندازه ی این چندسالی که گذشت به خودم و دلم مدیونم.خیلی بد با خودم رفتار کردم.لعنتی یه تایمی اولویت اول و اخر خودم بودم و از خودم مراقبت میکردم ولی الان چی؟!به خاطر بقیه مهم ترین خواسته ام رو دارم قربونی میکنم.با دستای خودم.احساس میکنم از نوجوونی به بعد شعورم کمتر شده.باید بشم خود سابقم.باید حواسم به خودم و دلم باشه و باهاش راه بیام.بسه دیگه هرچی با خودم بد بودم.دارم انتقام کی یا چی رو از خودم میگیرم!؟خود آزا
به انداره ی ۴،۳ سال خسته ام.به اندازه ی این چندسالی که گذشت به خودم و دلم مدیونم.خیلی بد با خودم رفتار کردم.لعنتی یه تایمی اولویت اول و اخر خودم بودم و از خودم مراقبت میکردم ولی الان چی؟!به خاطر بقیه مهم ترین خواسته ام رو دارم قربونی میکنم.با دستای خودم.احساس میکنم از نوجوونی به بعد شعورم کمتر شده.باید بشم خود سابقم.باید حواسم به خودم و دلم باشه و باهاش راه بیام.بسه دیگه هرچی با خودم بد بودم.دارم انتقام کی یا چی رو از خودم میگیرم!؟خود آزا
به انداره ی ۴،۳ سال خسته ام.به اندازه ی این چندسالی که گذشت به خودم و دلم مدیونم.خیلی بد با خودم رفتار کردم.لعنتی یه تایمی اولویت اول و اخر خودم بودم و از خودم مراقبت میکردم ولی الان چی؟!به خاطر بقیه مهم ترین خواسته ام رو دارم قربونی میکنم.با دستای خودم.احساس میکنم از نوجوونی به بعد شعورم کمتر شده.باید بشم خود سابقم.باید حواسم به خودم و دلم باشه و باهاش راه بیام.بسه دیگه هرچی با خودم بد بودم.دارم انتقام کی یا چی رو از خودم میگیرم!؟خود آزا
باید دست خودم رو بگیرم و بکشم بالا ؛ فقط همین؛ منتظر خیلی چیزها نباشم و خودم ، خودم را بکشم بالا  بلد باشم صبح ها که تنهام  و البته با پسرم، یاد بگیرم باهاش دوست بشم ، یاد بگیرم خودم ، خودم رو شاد کنم، خودم برای خودم دوست باشم و صبح ها با خودم قرار بگذارم که فلان ساعت بریم یک دوری بزنیم و پسرم رو بغل کنم و سر وقت به قرارم برسم.عمر من منتظر من نمی مونه که نگذره، که متوقف بشه که من هر موقع شاد بشم ثانیه ها بیاند و برند ، عمرم داره می گذره و بزرگ
یک حس غربت دارم شدیدا که با هیچکس این حس از بین نمیره .لعنت به خودم که خودم به چیزایی و کسایی عادت دادم که لایق یک ثانیه ی این حس نیستن مرگ بر هرچی آدم بی مایع و خودخواهه ادمایی که نه تنها خودخواهن بلکه میخوان دیگران هم به زور به راه خودشون بکشن.
یک حس غربت دارم شدیدا که با هیچکس این حس از بین نمیره .لعنت به خودم که خودم به چیزایی و کسایی عادت دادم که لایق یک ثانیه ی این حس نیستن مرگ بر هرچی آدم بی مایع و خودخواهه ادمایی که نه تنها خودخواهن بلکه میخوان دیگران هم به زور به راه خودشون بکشن.
امروز شنبه استبذار این یه شنبه متحول شده باشهمیخوام امروز با خودم هزار بار تکرار کنم که چقدر خودم رو دوست دارممی خوام خودم رو خیلی خیلی دوست داشته باشم تا بتونم به تو ثابت کنم که دوستت دارم .از دریا نترس آنم  که من در قلب تو جان می دهمدریا بشی زیبای من غرق نگاهت می شوممغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توستمن که به تو رو می زنم تنها به شوق دیدن توووو ( دیوانه_ رضا بهرام)
سیل زده ی واقعی منم.کل کلاس و آزمون و مشاوره م تو اون شهر به فاک رفته بود. همه رو آب برد. الان خودم موندم و خودم. نمیدونم چه غلطی باید بکنم. هیچ راهکاری ندارم. رفتم گاجِ اینجا، مدیرش شیره کشیده بود در و پنجره رو باز کرده بود تا بوش بره، فاتحه شو خوندم. قلم چی هم که فلافل فروش سابق سر کوچه مون مشاورشه.الان میتونم بگم فقط میتونم به خودم تکیه کنم. گهِ انگیزشی خوردنه ولی فقط خودمم و خودم و خودم. باید همه کارو خودم بکنم. هیچ تکیه گاهی هم ندارم. فقط یه
امروز باز افتادمو باز به خودم پیچیدماز همه ی دردها و نامردی هااز همه ی تقصیرهای خودماز فلبم که تنها مانده از دستم که تنها ماندهاز روح و تنی که بهشان قول داده ام سفت و محکم مواظبشان باشم تا زخم نخورند و به خودم میپیچممگر همه زندگی دل است؟ باید بکنی اش بندازی دور راحت تریتا اینکه از شدت فشار و التماس حس کنی دارد مثل انار فشار داد میشود و قطره قطره ازش خون میچکد. نباشد بهتر استبهتر است از اینکه بخواهی کسی فقط کسی  حتی کسی که نمیش
حس میکنم ادم گریز شدم.تنهایی پسند شدم انگاری.خسته ام دلم میخواد یه کوله بردارم برم یه جای دور خودم باشمو خودم دور باشم از بابا از مامان و از همه.تنهای تنها.یه جورایی تنها تر از الانفکر کنم و فکر کنم به خودم و بلایی که سر خودم اوردمبه قلبم .به روحمکلی کلنجار برمو .بعد برگردم یک منه تازه متولد شده برگردم.زحلمو داشته باشمو و از تنهایی بیرون بیام.پیلمو پاره کنمو زندگی و از نو شروع کنم.دوست ندارم با ته مونده حس قبلی وارد حس جدید شم
به او گفتم که میروم.و بعد از ان همه التماس و نفرین و تمنا اینبار گفت که موفق باشی!من!دخترک خوب قصه خودم آدمی را مدتها با دوست نداشتنم آزار داده ام.و آنگاه که خواستم این آزار اندوهناک را یک شبه برای خودم پایان دهم لحظه ای  از تنها شدنم ترسیدم و وحشت کردم.فکر میکنین هیچوقت تنها نبودم؟نه! همیشه بودم!پس چرا از تنها شدن ترسیدم؟خب ادمها چیزی که در حال هست را نمیبینند!ادمها چیزی که در گذشته بودند و در آینده خواهند شد را متصورند!دخترک خوب قصه خودم از
نزدیکای خونه، دم بستنی فروشی مون یه پسر خرخونِ نه چندان تپلی و عینکیِ حدودا هم سن های خودم، تنها نشسته بود روی یه نیمکت، همون جایی که من همیشه میشینم، و داشت بستنی میخورد.نه.عادی نبود اینهمه تصادف.عاشقش شده بودم.عاشق نگاه کردناش به اطراف حین بستنی خوردن، عین خودم.عاشق قیافه ی خرخونیش با عینک، عین خودم.عاشق تنها بستنی خوردنش.یواشکی گوشه ی دیوار ایستادم و کله مو اوردم بیرون، نگاهش کردم هی.به نظرم یه لحظه چشمش بهم افتاد چون با خجالت زل زد به ظ
وای بر این دنیادیشب رفتم بیمارستان هیچ دکتر که نبود ب درک پرستارم نبود همه رفته بودن سر جاده و  اینامجبور شدم خودم برا خودم نخسه تجویز کنم تو نسخه سرم  هم بوداون دو ب اصلاح پرستار بلد نبودن سرم بزننمجبور شدم خودم برا خودم سرم بزنن .دلمو خوش بود رفتم بیمارستان.
گفته بودم ممکنه نیاز پیدا کنم به چند روز تنهایی یا حتی یک روز تنهایی. بهم گفت اگه تو همچو شرایطی گیر کردی بهم بگو که مقدمات سفر رو برات فراهم کنم. میفرستمت بری هر کجا که خودت بخوای. یک یا هر چند روز که خودت بخوایاعتراف می‌کنم که کیف کردم از این همه درک و همراهیشامروز صبح دنبال یه سری کارای دفتری خسته‌کننده بودم، ظهر که رسیدم خونه با خودم فکر کردم الان درست اون زمانه که نیازه تنها باشم، نیازه یه جا بشینم و تنها فکر کنم. وقتشه اقلا یک روز با خو
از تلگراممدت‌ها قبل در گوشه‌ای نوشتم، من تنها و واقعی‌ترین دشمن خودم هستم. هر تصمیمی که می‌گیرم، هرقدمی که برمی‌دارم تنها و تنها بیشتر آزارم می‌دهد.   می‌گفتم و اعتقاد چندانی به آن نداشتم. برایم امری عادی و طبیعی بود. بیشتر ما آدم‌ها دوست‌داریم نقش قربانی را بازی کنیم. برایم محرز بود که آدم‌های زیادی هستن که به این شیوه زندگی می‌کنند.   به مرور متوجه شدم که انتخاب‌ها و تصمیم‌هایم ربطی به انگیزه کور بشریت برای قربانی جلوه دا
.
یه روزم که میخوای از صبح با اخلاق خوش بگردی بالاخره یکی پیدا میشه که رو مخت اسکی بره.هی زنگ میزنه فلان کارو.انجام بده ها برو دیگه زود باش ، هی میگم باشه اره دارم.انجام میدم.دنبالشم ، باز میگه برو زود وقتی نداری ها زود باش ؛ باز گفتم میدووونمممم خودم باااش، باز هی میگه زود دیگه ؛ دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو یذره تند گفتم تو پیش منی ؟ تو اینجایی که.میدونی انجام نمیدم ؟ هان؟ خدافظ!بدم میاد وقتی کاری رو خودم دارم انجام میدم کسی بگه فلان.کارو انجام
بهت میگم  مگه  میم منت نبودمبهم میگی من مردبهت میگم  بذار زندگیمونو با هم بسازیممیگی می خوام تنها باشممیگم دیوونتم شب و روزم شده اشک و اه و حسرتمیگی  خلیمیگم مگه یادت رفته نار هم بهترین روزها و لحظه هارو داشتیممیگی توی دوستی خوش گذشت ولی به درد ازدواج نمی خوریمتومار پیام های منو میبینی و انلاینی و حتی رید نمیکنیدست خودم نیست این احساسدست خودم نیست
با خودم قرار گذاشتم که آزاد باشم توی لغزیدن. توی اشتباه کردن. توی، نه مثل یک احمق، که خود یک احمق شدن. با خودم قرار گذاشتم که راحت باشم گلاب به روی شما توی ریدن. و همه این‌ها به معنی این نبود که قبلاً آزاد نبودم و نمی‌ریدم. به معنی این بود که بعدش توی سر خودم نزنم. با خودم بد نباشم. که بعدش خواب بد نبینم. که بعدش هی لب‌هام را الکی جمع نکنم و هی مثل بازنده‌‌های ابله احساس رقت‌بار گریهٔ بیخودی داشتن را نداشته باشم. خب حالا وقتش است. باید سر قرا
روز حالمون به ظاهر خوبه شب بدشب ها حالمون خوب میشه روزا بخاطر حال شبمون دپرس هر آرزوی خوبی میکنم  هر تصور و دنیای قشنگی واسع خودم تصور میکنم تهش با جمله "مگه لیاقتشم دارم؟" همه چیز خراب میکنممیام دعا کنم یاد تمام غلطایی که کردم میوفتم و خفه میشم نمیشه واقعا به خدا حق میدم ازم متنفر باشه چون این حس تنفر خدا نسبت به خودم حس میکنم.حس میکنم همینی که خودم از خودم متنفرم از میزان نفرت خدا سرچشمه میگیره :(
گاهی نگران خودم میشماین حجم از انرژی یا هوش و حواسی که زینب تا الان و روزانه از من میگیره تا کجا ادامه داره !؟هر روز زیادتر میشه؟این آهنگها و ترانه ها نیستند که ما رو دستکاری میکنند بلکه خاطره هایی که همزمان با گوش کردن آنهاست ما رو نابود میکننبا اطمینان خیلی خیلی زیاد شاید یه لحظه از اوقات زینب هم به من اختصاص پیدا نکنه ولی من دایم الذکر او شده ام.دلم به حال آدمهای از نوع خودم میسوزه ، از کنار خیابانی رد میشدیمماشینی اومد و کل آب جمع شده کنار
تنها بودن تنها شدن حس تنهایی بنظر شما کدومش سخت تره ؟ تنها بودن  رو میشه کنار اومدتنها شدن رو میشه قبول کرد اما حس تنهایی رو چیکار میشه کرد؟چطور میشه آدمایی باشن و ادعا کنن تنها نیستی پس این حس تنهایی از کجاست پس شماها چیکاره اید که این حس لعنتی سراغ من اومده دیگه نمیتونم بخاطر حس تنهایی هم خودم رو مقصر بدونم چطور میشه یه آدم تنها که هم تنها بوده و تنها تر شده خودش به تنهایی با این حس تنهایی بجنگه ؟ امشب واژه ها مث تیک تیک
 چند هفته قبل ماه مبارک، یهو یه چیزی مثل لامپ تو ذهنم روشن شد! اونم این که به خاطر شرایط جدید کاری شازده و این که هفته ای چند روز تهران نیست، باید تعدادی از سحری ها رو تنها بخورم و موقع افطارها هم فقط خودمم که روزه ام! _ هر چند بچه ها همیشه طوری سر سفره افطار حاضر می شن که به نظر می رسه از من روزه تر بودن!_ این بود که حالت غمباری بر دل ما چنبره زد! اصولا بخشی از صفای ماه رمضان به دور هم سحری و افطاری خوردنشه و تنها گذروندش خیلی غم انگیزه!البته از ا
حالا روزهای من در حال عوض شدن است و من همان همیشگی اما کرخت و سرد شده مثل این روزها بودن یا نبودن کسی مهم نیست. در تنهای خودم غوطه می خورم و دلم را به بالشتی که عاشقانه در اغوشش می گیریم گرم می کنم.قرص های ارام بخش رفیقان خوبی هستن. انگار ان ها روی سرم دست می کشند. اه چقدر سرد است چقدر باران دل من را می بارد اما چرا سبک نمی شود این بار سنگین هفده سال این فضای مجازی تنهایی مرا با خود کشید. همه ی نگفتنی های مرا. و من دور خودم پیله می پیچم
برای معامله با آدمای دروغگو انقدر صبر میکنیم تا خودش منصرف بشه. گاهی تو عمرم با خیلی هاشون درگیر شده ام، ولی همیشه سعیم این بوده که وارد معامله با کسی که این رذیله اش برام مبرز شده نشم. ولی، ولی بعضی چیزها رو نمیشه عوض کرد. مثلا اینکه بابات دروغگو باشه. همیشه با خودم فکر میکردم این آدمای دروغگو حاصل زندگیشون در بچه داری چی بوده. گاهی به خودم که فکر میکنم میبینم شایدم بد نبوده. بالاخره من بچه یک آدم دروغگو بوده ام که به مرور زمان بدترهم شده حتی.
همیشه این ماه زود می گذرد. به قد اسپندی که روی آتش بگذاری تا خودش را جر بدهد و بسوزد و آهش شکل دود شود و همه جای خانه پخش شود. اسفند کوتاه است و بی کس است چون نه زمستان است و نه بهار. یک پادرهوایی مثل خود خودم که نمی توانم از ضد و نقیض های ذهنی ام بگریزم یا حتی کمی کنارشان بگذارم. لیدی گاگا خیلی احساساتی توی فستیوال اسکار موقعی که کاپ خوشگل طلایی رو توی مشت هاش گرفته بود حرف زد و من خودم رو توی اون یا اون رو توی خودم به صورت استحاله شده دیدم. نمی دون
نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره انگار دلم میخاد توی خودم غرق باشم تا به کسی بگم حالم چیه ماجرای همسر هم نه سوتفاهم بود نه واقعی ،همسر میگه داشته یه کاری واسه یکی از اعضای خانواده اش میکرده. منو متهم کرد که بهش اعتماد ندارم. دلم میخاست آدم حرف زدن بود ولی نیست ،سعی کردم حرفش رو باور کنم. اگه یه روز بخام از همسر جدا بشم دلم نمیخاد برگردم پیش مادرم دلم میخاد برم یه جایی که هیچکس نباشه با پسرم تنها زندگی کنم میدونم برگشت من یعنی طرد شدن از طرف
با خودم قرار گذاشته بودمکه دیگر شعر ننویسمآخر شعرهایی که جایی چاپ نشوندارزش ریالی ندارندحالا بماندکه شعرهای چاپ شده همجز دردسر مفرط چیزی نیستندارزش ریالی به درد شعر نمیخورداین تصمیم ی درستی نیست که شعر هایم را چاپ کنمبرای همینبا خودم قرار گذاشته بودمکه دیگر شعر ننویسمهنوز به حد کافی چیزی به شما مربوط نمیشوداکثر چیزها بیشتر به خودم مربوط هستندشما هم از خواندن شعر های من لذت نخواهید برد!پس همان بهتر که به قرار خودموفادار میماند
این حجم از عدم تصمیم گیری دیگر حال به هم زن شده است . لپ تاپ هم به فروش نمیرسد زودتر تا این اندازه به همه چیز وجود خودم شک نکنم.قبلا بی پول بودم بی لباس خوب بودم ولی برای آینده خودم و دیگران تلاش میکردم . به نظرم یکی از دلایل این حجم از ناامیدی ترس من م با افرادی فکر مستقل ندارن و حجم زیادی از افکارشون ریشه در اضطراب هاشان دارد. خانواده و همراه مصلحت طلب مانع پیشرفت آدمی میشوند.من اون زمان که تا صبح از ترس کز کردم یه گوشه و بغضی در گلو داشتم و
میدونم باید یه کاری بکنم، باید تلاش کنم تا از این وضعیت در بیام، باید خودم به خودم کمک کنم، باید خودم خودمو بالا بکشم، نباید بذارم بیشتر از این توی این باتلاق فرو برم. ولی واقعا نمیتونم، انگار یکی دستامو گرفته و بیشتر منو میکشه توی این باتلاق، واسه هیچی انگیزه و حوصله ندارم، اگرم داشته باشم خیلی زودگذره، یا فقط در حدِ همون رویا باقی می‌مونه. میخوام ولی نمیتونم. باید بتونمباااااید
بیشتر از همه تو زندگیم به خودم بد کردم می دونی خیلیییییییییییییی به خودم بد کردمخودمو نابود کردم ویهو دیدم که هیچیهیچی هیچی هیچی ازم نمونده20 سالم تموم شد و به قول زندایی م وارد دهه جدیدی از زندگیم شدمزندگی . ههچقدر همه چی نفرت انگیزهچقدر خستمچقدر در گیرمچقدر ناتوانمچقدر چیزی ازم باقی نمونده
مدت‌ها بود با کسی حرف نزده بودم. الان ولی مطمئن نیستم که باید اینجا حرف بزنم یا نه. اینجا واسم حکم جایی رو داره که می‌تونم حرفی رو بزنم که هیچ‌کس نخونه. حرفایی رو که فقط خودم با خودم می‌زنم. ولی مگه من چقدر حرف دارم که خودم با خودم بزنم؟ دلم می‌خواد حرف بزنم و آدما بشنون. حرف باید مخاطب داشته باشه که حرف باشه. حرفایی رو که توی هوا و بدون مخاطب زده می‌شه، کی می‌شنوه؟ هیچ کی. وقتی هیچ کی نشنوه، تو برای چی حرف می‌زنی اصلاً؟ 
امروز با ب. حرف زدم
میدونی من وقتی ناراحتم با سرگرم کردن خودم حالم رو خوب میکنم. اگه خیلی ناراحت باشی چی؟  اگه به حدی باشه که حتی حوصله ی خودم رو هم نداشته باشم، میخوابم. معمولا با خوابیدن حالم خوب میشه. اگه نشه هم عجله ای نیست؛ چند روز که بگذره و از علت فاصله بگیرم خوب میشم. خب؟ میدونی میخوام بگم من میدونم چطوری حال خودم رو خوب کنم ولی وقتی یکی که دوستش دارم، به هر طریقی باعث میشه حالم خوب بشه، حس خیلی خوشایندی بهم میده. 
نمیدونم چطورمیگن خودتون را دوست داشته باشین :(من که انقدر بد هستم از خودم بدم میاد شدید فقط امیدوارم بتونم فراموش کنم چقدر بد بودم چقدر همه را رنجوندم +شاید اولین قدم برای خوب بودن بخشیدن خود هست میخوام همین الان خودم را ببخشم خودم را دوست داشته باشمازخودم شرمگین باشم بابت اتفاقای امروز و روزای قبل و به خودم این فرصت را بدم که خوب باشم خسته شدم از اینهمه بد بودن :(+صحنه اتفاق امروز هنوز میاد توی ذهنم ومن از خودم شرمگین میشم
میدونی من وقتی ناراحتم با سرگرم کردن خودم حالم رو خوب میکنم. اگه خیلی ناراحت باشی چی؟  اگه به حدی باشه که حتی حوصله ی خودم رو هم نداشته باشم، میخوابم. معمولا با خوابیدن حالم خوب میشه. اگه نشه هم عجله ای نیست؛ چند روز که بگذره و از علت فاصله بگیرم خوب میشم. خب؟ میدونی میخوام بگم من میدونم چطوری حال خودم رو خوب کنم ولی وقتی یکی که دوستش دارم، به هر طریقی باعث میشه حالم خوب بشه، حس خیلی خوشایندی بهم میده. 
بارها گفتم که من ادم ایده آل گرایی هستم.حداقل توی بعضی چیزها و شاید هم اکثر چیزها. مثلا با اینکه شاید کمتر کسی بیاد و اینجا رو بخونه اما دوست ندارم الکی بنویسم. دوست دارم سر حال باشم، فکرم کار کنه، مسائل رو از زاویه خوبی منعکس کنم. راستش اگرقرار باشه فقط خودم تنها هم اینا رو بخونم همینه. میخوام خوب بنویسم. اما اینروزها من واقعا وقت کم دارم و واقعا خسته م. یعنی روزی صد بار از خودم میپرسم من قبلا با اون همهههههههههههههه وقت  وقتی که فندق نداشتم
یادم نره که مندختر قویی هستم.کم‌نمیارمزانو نمیزنممحکم و استوار با اقتدار باقی میمونم‌و منت کسی رو نمیکشم.غم و عصه و چس ناله هام فقط با خودمه و برای خودم.و توی خلوت خودمولی بیرون.اونجایی ک همه هستن.من قویمقوی
روزهای اول که درگیر مراسم و برنامه ها بودم، یه نیرویی کمکم کرد که مدیریت کنم خودم رو، تا بتونم به کارها برسم، که رسیدم.ده روز که گذشت، تازه داغ اصلی افتاد به جونم.با خودم گفتم یک ماه که رد بشه کنار میام.سرم رو گرم کارهای جدید کردم و برنامه نویسی که ذهنم فرصت فکر کردن نداشته باشه، که خب آنچنان جوابی نگرفتم.باز با خودم گفتم چهلم که رد بشه، کنار میام.رد شد، چهلم، فرقی نکرد، نتونستم.با خودم گفتم کمتر برم بهشت زهرا، کنار میام.کمتر رفتم، کنار نیومدم
خوابگاه جای جالبیه. پر از فرصت برای تجربه کردنه!!هررر چند من از محیطش و امکاناتش و اینها راضی نیستم و فکر میکنم هنوزم عادت نکردم بهش!پیش دوستام خدای حریم خصوصی و اینام اما انگار خودم امروز به حریم یکی تعرض کردم و اونم با این جمله که بهتره سرت تو کار خودت باشه دهنم رو آسفالت کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حس الانم پشیمونیه! که چرا به پر وپاش پیچیدم! ولی در مجموع تلنگر خوبی هم بود که یادم بمونه سرم تو کار خودم باشه وقتی خ
داشتم به لکّه‌ی خونِ روی پارچه نگاه می‌کردم ، که نسبتاً لکّه‌ی بزرگی بود ، بعد به خودم گفتم این خونِ من است ! مبهوت ، مثل اینکه ناگهان با یک واقعیت‌ِ ترحم‌برانگیز که قبلاً هرگز سابقه نداشت روبرو شده باشم ، همزمان چنان دلم برای خودم سوخت و چنان نسبت به خودم احساس محبّت ، نوعی محبت خالص و صمیمانه ، حس کردم که نزدیک بود اشکم جاری شود !
نمی‌دانم به این حس ، این نوع محبّت عمیق که گاهی انسان نسبت به خوش حس می‌کند چه می‌گویند (؟) طوریکه انسان تحتِ
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها